مرتضى راوندى
581
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
غرورى به او دست داد . در آئينهء حاشيهء برنجى نيمه رنگ زدهى خود را بررسى كرد . اگر از قدش صرفنظر مىشد ، قيافهاش با صلابت بود . چشمهاى درشتى در صورت چينخورده و لپهاى گود افتادهاش مىدرخشيد . موهاى فرى سياه سفيدش ژوليدگى شاعرانهاى داشت . كمى غبغب انداخت . ميرزا عليخان كارلايل را به شخصه در منزل خود در كوچهء حاجيها در پامنار تهران پذيرايى كرده ! اين يك ، با او در مسائل فلسفى مهمى بحث كرده ، اين دو . نظرش را در مورد ديكتاتور ايران صريح به گوش وزارت خارجه و شخص رمزى مكدونالد نخستوزير يا وزير خارجه رسانده ، اين هم سه . كمتر مورخ معاصرى ديگر با او در دنيا قابل مقايسه است . چون به قول خودش به « عسل - چره » علاقه خاصى داشت ، آن روز دو پرس از اين صبحانه خورد . عسلش مال سبلان ولى كرهاش مال بقالى پامنار و كمى بويناك بود . خوب ، اشكالى نداشت . پس از آن افتخار عظيم ، اين جزئيات قابل توجه نبود . به ياد ميرزا جواد خان اجتهاد ، معلم ادبيات فارسى و زبان عربى كه بيشتر از همهء معلمان با او اخت بود افتاد . ميرزا جواد اتفاقا به احضار ارواح و مكتب « سپريتيسم » دكتر اعلم الدوله ثقفى باور داشت . با بىصبرى منتظر فردا ماند كه جريان را محرمانه براى آقاى اجتهاد نقل كند و لااقل يك نفر بفهمد كه او چه شخص مهمى است . بالاخره آدمى مثل پرفسور تامس كارلايل طرف خود را مىشناسد كه به ملاقاتش مىآيد و از قبرستانى در بريتانيا تا خانهاى در غرب آسيا در هوا پريدن ، كار چندان سادهاى و يا حادثهء كوچكى نيست . برخاست و به زيرزمين رفت و كتابهاى كارلايل را دسته كرد و بالا آورد . علاوه بر كتاب سابق ، دو جلد : اليور كرمول و انقلاب فرانسه را داشت . از اين سه كتاب دوتا به انگليسى و يكى به تركى بود . كتابها را روى طاقچه پوشيده با مخمل سبز حاشيهدار گذاشت تا كارلايل مطمئن شود كه او ، ميرزا عليخان ، مورخ بزرگ قرن نوزدهم را مىشناسد . مقدارى به تحقيق از ننه حسن پرداخت . ننه حسن معتقد بود كه آقا شبها در خواب هميشه حرف مىزند و داد مىكشد و گاه خوابروى هم مىكند ولى وضع ديشب او كمى استثنايى بود . ميرزا عليخان پرسيد : « تو آقاى پرفسور را ديدى ؟ » ننه حسن گفت : « من هيچ آدم پرفيس و افادهاى را نديدم ، شما آقا كه خيلى افتادهايد . » ميرزا عليخان گفت : « نه . ولى شما توى خواب دستور دوتا چاى داديد . » ميرزا عليخان به ياد خندهء خود افتاد و گفت : « من بلند خنديدم ؟ »